اندر احوالات این چند وقت رادمهر جونم
اول بذار یه اتفاق خیلی بد واست تعریف کنم
شنبه شب(١٤/١١/٩١) ساعت ٢ بود که از خواب بیدار شدی و واست شیر درست کردم ولی نخوردی مثل همیشه پیش خودم خوابوندمت تا چند دقیقه دیگه دوباره شیرت رو بهت بدم اماااااااا
اما خوابم برد و تو هم واسه اولین بار توی خواب غلت زدی ووووووو
و از تخت افتادی با صدای گریت از خواب پریدم
وای شکه شده بودم نمیدونستم چی شده دست و پام میلرزید به زور از روی زمین برداشتمت
الهی بمیرم بغلت کردم و بعد از اینکه از شک خارج شدم زدم زیر گریه
همیشه وسط تخت میذاشتمت اما این بار ........
عزیزم این اولین و آخرین بار که بی دقتی میکنم
دیگه بازی بســـــــــــــــــه میخوام بخوابم
12/11/91
ووووووووووووی عینکش رو
13/11/91
بابارسول میخواد بهت چای بده ولی من نذاشتم خودت هم که حسابی مشتاقی ولی مامانی واست خوب نیست
16/11/91
اینجا هم واست کرم ضدآفتاب میزنم که مبادا پوست سفید و نرم و نازک تر از گلت خراب بشه
19/11/91
وااااای از وقتی که هم خوابت میاد هم میخوای بازی کنی
١٩/١١/٩١
بابا رسول ٢ روز تموم کل داروخونه های شیراز رو دنبال شیر sma gold گشت ولی پیدا نکرد ما هم واست sma پروگرس واست گرفتیم ولی نمیدونم چرا بهت نساخت و همش بالا میاوردی دکتر گفت واست ببلاک بگیریم اونم بهت نساخت بازم دکتر گفت واسش گیگوز بگیرید که خدا رو شکر این بهت ساخت ولی نمیدونم چرا اصلا از این شیر خوشم نمیاد
روز جمعه هم با مامان جون،بابا جون،خاله ساناز و عمو احسان رفتیم بیرون
20/11/91
آخرش بابارسول با این کاراش من رو سکته میده
من که دوربین رو دادم به خاله ساناز و رفتم نشستم
20/11/91
شب هم رفتیم خونه خاله ساناز و عمو احسان رو دیدیم
تو هم که حسابی خسته بودی و داشتی استراحت میکردی و به قولا خستگی در کردی
20/11/91
قبلا از علاقت به تلویزیون گفته بودم اینم مدرکش
23/11/91
راستی 23 تولد خاله ساناز بود
حسابی شیطون بلا شدی و همش در حال غلت زدنی
گاهی بابارسول باید دستت رو بگیره تا من بتونم چند تا قاشق غذا بهت بدم
23/11/91
الهی من فدای این کنجکاوی هات بشم پسر خوشملم
23/11/91
با لیوان آب خوردن هم خیلی سخته هااااااااااااا
کل لباست رو هم خیس کردی
24/11/91
رادمهر در حال کتاب خوندن(خواندن)
24/11/91
و رادمهر در حال کتاب خوردن
24/11/91
1 شب قبل از ولنتاین وقتی بابایی اومد خونه دیدم یه کیسه گنده روی کولشه کلی بهش خندیدم و حسابی هم خوشحال شدم یه کوچولو هم ناراحت آخه همه کارام رو گذاشته بودم واسه فردا
25/11/91
اینم خرس کوچولوی گنده ی من
25/11/91
26/11/91
آهای آقا کوچولو اون خرس منه درست باهاش رفتار کن
26/11/91
و اما اولین سفرت به اصفهان
روز شنبه من و تو بابا رسول و خاله فریبا رفتیم اصفهان و اونجا هم زنگ زدیم به خاله بهناز و خاله مهرسا و اومدن پیشمون
صبح رفتیم بازار و واست یه کت و شلوار خیلی خوشمل خریدیم که ایشالا واسه عروسی خاله ساناز بپوشی
ظهر توی رستوران واست بیسکوئیت و شیر درست کردم
28/11/91
بعد هم بابا رسول کلی اذیتت کرد و سیب زمینی رو میاورد جلوت
(بابایی اذیتم نکن من غذا خوردم گرسنم نیست میخوام با کیفم بازی کنم)
28/11/91
اینم یه عکس کنار سی و سه پل و زاینده رود بدون آب
28/11/91
و بالاخره تونستی سینه خیز بری
بابا رسول دستش رو دراز کرده بود و تو تلاش میکردی تا به بابایی برسی(ساعت 1 شب)
29/11/91
و به بابایی رسیـــــــــــــــــــــــدی هووووووورا هوررررررررررررررا هوراااااااااااااااا آفرین
29/11/91
عاشق این ببعی هات هستی
29/11/91
اینم یه مدل از TV دیدنت
1/12/91
یعنی پشت پستونک رو هم میتونم بخورم؟؟؟
1/12/91
بذار امتحان کنم ببینم چجوریـــــــــــــــــه؟؟
1/12/91


اندر احوالات این چند وقت رادمهر جونم
